آسمان پر ستاره

هرکجا هستم،باشم،آسمان مال من است

آسمان پر ستاره

هرکجا هستم،باشم،آسمان مال من است

سلام خوش آمدید

Ready or not|درهم برهم مرداد،شماره ۱۷ ام.

دوشنبه, ۳۱ مرداد ۱۴۰۱، ۰۹:۱۲ ب.ظ

تاریخ نا مشخص:

 

یک وقتایی انگار آماده ای که بزاری همه چیز تموم شه.در واقع اون Ready to let go که حقیقتا یه بیماری روانی کننده ست برای خودش.و راجع به من هم،نمی دونم..بیشتر از یک سال از اون اتفاقات گذشته ولی انگار من هنوز نمی تونم خودم رو از شرش خلاص کنم،مهم نیست چقدر زمان بگذره،کوچکترین جرقه ای کافیه تا رعد و برق همه جا رو احاطه کنه.

 

۲۴ مرداد:

مدرسه جدید...جای عجیبی عه.حتی بیشتر از جاهای دیگه بهم احساس "you don't belong here!" میده...

مطمئن نیستم حسی باشه که باید باهاش بجنگم یا نه،ولی الان حس می کنم اشرفی جایی بود که انگار بهش تعلق داشتم.خصوصا حالا که حتی شبیه قبل،هم محله ای و هم مدرسه های قدیمیم اینجا نیستن،و من تنها کسی ام که از اون مدرسه و اون منطقه اینجا قبول شده،فشار بیشتری روی این مسئله وارد می کنه.ولی راستش رو بخواین مسئله ی مدرسه جدید-هنوز- چیزی نیست که راجع بهش نگران باشیم،نهایتا یه مدتی رو به همین لال بودن تدریجی ادامه میدم.

 

مشاور پیشین مدرسه،درحالی که داشت سیمین رو تماشا می کرد،برای لحظه وارد حالت بغض انگیزی شد.شروع کرد به حرف زدن:"بچه ها..احساساتتون رو سرکوب نکنید.راجع به حس هایی که دارید باهام حرف بزنید،از قضاوت شدن نترسید،فکر نکنید اگر حرف های دلتون رو بزنید بقیه از شما متنفر میشن یا فکر میکنن شما آدم بدی هستین.از دوست هاتون بخواین که اگر دوست دارن بهتون گوش بدن و شما حرف بزنید، سکوت نکنید،سکوت نکنید"

چشم هاش کمی خیس شد:"بعد ها وقتی بزرگ بشید بزرگترین خشم و عذاب هایی که می کشید از همین سکوت هایی عه که امروز کردید،شما اگر به درونتون گوش ندید،مثلا من مریم ام،اگر من به مریم گوش ندم و قبولش نکنم،همین فردا مریم یه هیولایی میشه که وجودم رو ذره ذره از بین میبره."

 

۲۵ مرداد:

 

 امروز تولد الیسا بود،هندبال که تموم شد،مثل همیشه نشستیم رو سکو ها تا خستگی در کنیم،نمی شد اسم مون رو "اکیپ" گذاشت،خصوصا تا وقتی منم کنارشون بودم.بچه ها یهویی شروع کردن به دست زدن و آهنگ تولد خوندن،استاد یکم براش رقصید و ما هم از خنده غش کردیم صدامون واقعا بلند بود.باشگاه رو گذاشته بودیم رو سرمون.ریحانه دوید و کیک شکلاتی کوچولوش رو با یه شمع "1" آورد و الیسا فوت کرد.سر فوت کردن و بریدن و تقسیم کردن کیک کلی خندیدیم.

میون اون تشویق و سوت و جیغ ها،مثل همیشه،همونطوری که همیشه برام اتفاق میفته،گیر کردم.یا شایدم نه..رها شدم؟پرواز کردم؟ یا یه همچین چیزی مثل اینکه در یک آن،انگار دیگه روحت اینجا و پیش این جمع حضور نداره،و جسم تو خالی ت عه که داره دست میزنه و لبخند رو لب هاش عه.

این چند روز به شکل استثناً خاصی غمگینم.خیلی غمگین،یه چیزی خیلی خیلی بیشتر از summer depression عادی.و نکته ای که ناراحت کننده ست اینه که تحمل کردن درد و رنج هایی که باعث ش خودت باشی خیلی راحت تر وآسون تر از گذروندن غم و حسی عه که اطرافیان بهت تزریق می کنن.

۲۹ مرداد:

این غیرقابل باورترین اتفاقی بود که می تونست بیفته،از سوجو زدن با آدم فضایی ها هم غیر مترقبه تر.فکر کن،کسی که اصلا فکرش رو نمی کنی،کسی که فاصله ی معنوی ت(!!!) باهاش بیشتر از هزاران کیلومتر به نظر می رسید،نصفه شبی بشینه برات قصه تعریف کنه،بهت بگه صحبت کردن باهات براش لذت بخشه و وقتی حرف ها ته می کشه،آهنگ بفرسته که یه وقت ول نکنی بری.==))) 

دوره و زمونه عجیبی شده.دیگه با هیچ معیاری از علم نمیشه روان آدما رو سنجید:) 

 

۳۱ مرداد:

یه معلم ادبیات بازنشسته داریم اسمش شادکام عه،که شاید بشه گفت *** خودمون که مثلا داور جشنواره خوارزمی بود و فلان و بهمان و کل مدرسه براش احترام قائل بودن اندازه بند انگشت شادکام هم ارزش نداره.امروز سر کلاس که گفت آثارش رو با فامیلی همسرش منتشر می کنه یاد پویا کاشانی افتادم،البته که اون یه دکتر بود و سر مشکلات چاپ مجبوربه این کار شده بود،ولی دلم میخاد یه روز مثل کاشانی،از شادکام هم یادداشت داشته باشم.

 

توی این دو جلسه ای که با خانم شادکام کلاس داشتیم،همه کلاس رو صرف "ما" کرد.جلسه اول،یه فرم کامل داد دستمون،ازمون خواست هرچی افتخار و جشنواره و هر دانایی ای داریم-حتی در حد کلاس آشپزی یا مهارت کشتی گیری- بنویسم.بر طبق گفته هاش،شناخت ما و علایقمون بهش کمک می کنه که به چه شکلی به ما درس بده،مارو تکلیف بده و ارزیابی مون کنه.

 

امروز که سرکلاس،قصدش این بود که با سبک نوشتاری مون آشنا بشه،نفری یه برگه ی آ چهار داد دستمون و گفت با موضوع آزاد،پرش کنید.و من از تو نوشتم،از سه شنبه ها،از سه شنبه هایی که تو قرار بود درش حضور داشته باشی.

یاد گرفتم که بلاک ذهنیم تو نوشتن،با فکر کردن به تو از بین میره،ای فرشته لعنت شده.

 

ولی حقیقتا حس می کنم خیلی جالبه که مثلا یه سال دیگه در حالی که شادکام دو تا کتابم رو چاپ کرده،رتبه سوم فلان مسابقه شدم و بیام اینو ببینم چه حسی پیدا می کنم.

البته،سیمین می گفت که چیزی چاپ نکرده بود،چون ترسیده بود از خود دبیرستانی ش چیزی به جا بزاره،می گفت بقیه ی رفقاش هم که کتاب چاپ کردن،الان پشیمونن و به قول گفتنی،با دیدن نوشته های دبیرستانشون،کرینچ میشن.

 

بیشتر کاری که سر کلاس انجام میدم،خواب بودن تدریجی،نقاشی و خط خطی کشیدن و لعنت کردن زمین و زمان تو دلم خلاصه میشه.یه صفحه ی دفترم پر از ریک عه،دوست داشتم نشونتون بدم.

 

جامعه به جایی رسیده که ادمای باهوش نمیتونن نظرشونو بدن چون به آدمای احمق برمیخوره

اصرار کردن بیش از حد به شدت رو مخه و فقط شخصیت خودتونو میاره پایین

صمیمی بودن دلیل نمیشه تو توی هر چیزی به طرف مقابل اصرار کنی 

اینجوری فقط از خودت یه بی درک میسازی 

 :)

 

یکی از اتفاق هایی که شاید بشه گفت حتی از قبل از مرداد درگیرش بودیم،تعیین کردن زمان قرار برای دیدن آرتی بود.فکر کنم نزدیک به چهار بار به کنسلی خوردیم،و واضحا این موضوع به قدری غمگین و کلافه م کرده که قبل از منتشر کردن پست "همو دیدمممم!" دارم این شکلی غر میزنم.

 

ولی خب من که هیچی،امیدوارم حداقل آرتی شبیه پنت هاوس دیدنش این کنسلی ها رو بدشگونی تلقی نکنه و به این نتیجه نرسیم که بهتره فعلا همو نبینیم.

البته که ته دل خودم هم همچین خبرایی از نا امیدی میجوشه.

 

از اینکه تقریبا یه هفته پیش این پیش نویس رو باز کردم،بگی نگی راضیم،کار راحت و جالبی بود،و اینکه اگر دوستش داشتین بازم این شکلی بنویسم:D

 

+جدیدا بیان روح گرفته و امیدوارم که شبیه قبل روح ها پستم رو نخونن،بیاین باهم حرف بزنیم،قول میدم دختر خوبی باشم(=

++چی میخواستم بگم!؟

+++یادم رفت.

++++مراقب خودتون باشین هوا خیلی گرمه.

  • آیســـ ــان

نظرات (۲۶)

  • 𝓜𝓲𝓴𝓪 *-*
  • امیدوارم حالت خوب بشه آیسان:″)

    پاسخ:
    امیدواری سازنده ای بود===))
  • 𝓜𝓲𝓴𝓪 *-*
  • مدرسه جدید..درک میکنم سخته اما خب کم کم عادت میکنی بهش نگران نباش...

    پاسخ:
    نگران نیستم*-*
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • مدرسه جدید مزخرف ترین چیزه...

    پاسخ:
    تا حدودی آره،ولی بیا بدبین نباشیم::))
  • 𝓜𝓲𝓴𝓪 *-*
  •  یه همچین چیزی مثل اینکه در یک آن،انگار دیگه روحت اینجا و پیش این جمع حضور نداره،و جسم تو خالی ت عه که داره دست میزنه و لبخند رو لب هاش عه.

    وای از این حس ها....آیسان با اینکه تاحالا باهات حرف نزدم و حتی آشنا هم نشدم اما احساس میکنم تو هم این روزا وضعت خیلی بده. فقط بگم که خیلی درکت میکنم. با تموم وجودم احساساتت رو میفهمم

    پاسخ:
    وای خداxD 
    ولی آره تو دوره ای که اون رو نوشتم یلی وضع خرابی داشتم،الان بهترم،ممنون که اهمیت میدی=)

    خدراوشکر مدرسه رو تمم کردم الان فکر دانشگاهم ( موفق باشی )

    پاسخ:
    به مبارکی،موفق باشینD=

    پس زمینه چتت نقاشیای خودته ؟ 

    پاسخ:
    کاش بود:">
  • زی زی گولو بلاسم
  • سلاااااام.

    چه قدر کار کردی و چه تجربه هایی کسب کردی. تبریک میگم .

    اره بهتره تو دبیرستان چاپ نکنید. ولی وقتی بزرگ شدید هم ناامید از نوشته هاتون نشید.

    امیدوارم مدرسه خوش بگذره و دوستهای جدید پیدا کنی.

    و بازم تو بیان ببینم ت.

    ستاره های من خوب اند فعال شدند خخخ.

    پاسخ:
    آره تو مدت کوتاهی کسب شد
    عه جدی؟
    ممنونم:")
    ایشالااااا
    آره حقیقتا بیان نورانی شده.
  • 𝐵𝑒𝑙𝑙𝑎 ..
  • میون اون تشویق و سوت و جیغ ها،مثل همیشه،همونطوری که همیشه برام اتفاق میفته،گیر کردم.یا شایدم نه..رها شدم؟پرواز کردم؟ یا یه همچین چیزی مثل اینکه در یک آن،انگار دیگه روحت اینجا و پیش این جمع حضور نداره،و جسم تو خالی ت عه که داره دست میزنه و لبخند رو لب هاش عه.

    فقط خواستم بگم درکش میکنم :")

    پاسخ:
    دقت کردی،تو فیلما این موقعا،اسلوموشن میشه،یه آهنگ زیبا پخش میشه و از کاراکتر اصلی شورت کات میگیرن؟:::)))

    کامل خوندمش.. یه کم حافظم خرابه، یادمه از تولد و هندبال نوشتی، و السا فک کنم، و تو، این تو کیه؟ معلما چه باکلاس شدن.. زمان ما با خودکار بیک پوست پرتقال فوت میکردیم تو گوش معلم، من یه بار شانسی این کار رو کردم، قلبم ریخت.. اصلا بلدی پوست پرتقال فوت کنی؟ سه چهار دقیقه گذشت. دیگه هیچی از پستت یادم نمیاد.. 

    پاسخ:
    لطف داشتین به بنده:] تو هرکسی عه.
    این معلم مون خیلی پیره ولی،احتمالا دو،سه دهه ست دانش آموز زیر دستشن:)
    نه باید بهم یاد بدین چجوری فوتش کنم===))
    این یه کامنت بود ولی حس کردم دارم یه نوشته میخونم....واو.
  • زی زی گولو بلاسم
  • اره واقعا اون نوشته هاتون تجربه است میتونه شما رو کاملتر کنه و یا بهتون بگه که چی اون زمان کم بوده.

    پاسخ:
    منطقیه:)

    وی رفت خودش را اصلاح کند 🚶‍♀️🚶‍♀️🚶‍♀️

    پاسخ:
    سریع تر.

    وای من عاشق این جور پست هاعم، پست ایسان خانم هم که باشه دیگه هیجی:))))))))))))))))

    پاسخ:
    واقعنییی؟ هورا...
    اوه...آیسان خانم...

    آه از مدرسه جدید‌‌‌... ۱۲ روز تا شروع کلاس هام باقی مونده‌، فقط یبار برای ثبت نام مدرسه رو نصفه نیمه دیدم و در حد فاک میترسم:"

    پاسخ:
    در حد فاک نترس چون در حد فاک به فاک نمیریTTxD
    بهتره.

    اون اسکرینی که از چتت گذاشتی.‌. خیلی موده:" باهاش حرف بزن!

    پاسخ:
    وای.
    زدم:)) جواب داد.

    میدونم سوال مزخرفیه ولی رشتت چیه؟

    پاسخ:
    انسانی*-*
  • 𝐵𝑒𝑙𝑙𝑎 ..
  • اره یهو جو دور کارکتر خاکستری میشه و علی رغم فاصله کمی که بین اون و بقیه هست از همه دور تر و جدا افتاده نشون داده میشه خب این یکم نامردیه=))

    + جدیدا احساس میکنم بیان یکم بهتر شده، ستاره های قشنگ تر د بیشتری روشن میشن و دلم میخواد منم پست بزارم، زیر پست ها کامنت بزارم د با بچه ها ِشنا بشم اما سخته:0

    فکر کنم بعد از مدت زیادی دارم زیر پست یکی بیشتر از یه کامنت میزارم*-*

  • هلن پراسپرو
  • سامر دپرشن عادی:))) آه خدایا...

     

    امیدوارم مثل من که یهو به خودم اومدم و دیدم اونهمه آدمی‌که مطمئن بودم بینشون جایی ندارم دورم رو پر کردن و به میل خودم اونجان، برای‌تو هم آدمای درست پیدا بشه.

    آه نه البته... امیدوارم "پیداشون کنی"

    چون همینطور جادویی اجی مجی ای‌نیست آیسان چان. باید نگاه کنی و گوش کنی... صندلیتو جا به جا کنی و مردم رو از یه طرف دیگه ببینی  و مطمئنم تو میتونی. تو، آرتی، همه تون... درونتون یه جرقه ای دارید که منتظره آتیش بشه!

     

    (نمیدونم چرا هر بار کامنتام اینجا عجیب و out of character میشهولی به خدا از ته قلبمه😭 کرینیجیتش رو به بزرگیت ببخش🤲)

  • جیران کمندی
  • سلام

     

    یه سوال

    دبیرستانت چطوریه؟

     

    پاسخ:
    فرهنگ*-*
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • مدرسه جدید میتونه بجای مزخرف بودن یه فرصت جدید و یه اتفاق خاص باشه"^"\

    + ای بابا حسودی میکنم ، کی بیاد مارو بغل کنه پس؟TT

    پاسخ:
    کااااملاا درسته. 
    +مننن!
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • *بغللللل

    پاسخ:
    اشک و ذوق*

    بقیه از دبیرستان و مدرسه جدید ناراضین و من اینجوریم که هورا! مدرسه جدید و آدمای غریبه!

     

    وای تو هم فرهنگ؟==)))

    البته دو نوع فرهنگ داریم.. نمونه دولتی یا اون یکی؟

     

    مشخصه فقط خواستم ایندفعه روح نباشم یا چی؟

    پاسخ:
    آره اوم که هستتتت ولی این جنبه ش رو هم نمیشه نادیده گرفت گاهی.

    بخدا از آخر تیر هر روز میام صفحه چتمون رو باز میکنم که ازت بپرسم آزمون چی شد،بعد میگم ولش کن.بعد دوباره یادم میفته،بعد میگم ولش کن،بعد باز یادم میرهTT
    نمونه دولتی*-*


    بله،کار خیلی خیلی خوبی کردی.
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • یه نفر که ادم خاصیه( مثلا تو ایسان جان^^) لطفا از سمر خواهش کنه وبشو باز کنهههه دیگههههه *برنتابیدن

    پاسخ:
    من؟ باشه میرم میزنمش.

    دلم میخواد در مورد پست یه چیزی بگم ولی نمیتونم.. قسمت عظیمی از پست رو درک میکنم و‌قسمت عظیمی دلم میخواد فریاد بزنم که چرا همه چیز یه جور دیگه نیست؟

    ولی به نظرم ایده ی نوشتن‌ پست به این روش به سر هر کسی که زد میزنه و خواهد زد یه ایده ی طلایی و گرمه که باعث میشه جریان زندگی رو حس کنیم.:")

    راستی از معلم ادبیاتتون خوشم اومد آدم جالبی به نظر میرسه:">

    پاسخ:
    "چرا همه چیز یه جور دیگه نیست؟":))))))))
    خیلی ایده ی زیبایی عه=))))خییلی
    واقعا آدم جالبیه...واقعا

    وای چرا منم همینطور؟TTXD

    الان نیام این طلسمو بشکنم سمر نیستم-

    آها. خوش بگذره؛>

    -چقد حرفای مشاورتون آبیه.. مشاور راهنمایی بود؟ دیگه نمیبینیش؟

     

    نمی شد اسم مون رو "اکیپ" گذاشت،خصوصا تا وقتی منم کنارشون بودم

    -این تیکه رو بیشتر از بقیه فهمیدم یه جورایی.

     

    -ولیییی آهنگ فرستادن خیلی کار پسندیده ایه منم چند وقت پیش یهویی چند تا گرفتم و کلی روشن شدم بابتش. اصلا هق.

     

    -حقیقتا کسی شبیه معلمتون بین بقیه معلما مثل گل کاکتوس میمونه..

     

    -بابت آرتی هم میتونم بگم که خیلی نگرانش نباش اگه خودتون خسته نشین میشه. توی اردیبهشت ما رفتیم مسافرت همون موقعی که عید فطر ماه دیده نشد. بعد فقط یه روز وقت داشتیم. انقدر مامان بابای من و دوستم سر ناسازگاری داشتن که دوتایی کل شب قبلشو گریه کردیم ولی تهش دیدیم همو.. میشه فقط کیپ گویینگ هارد.

     

    ++++ما توی کویریم ولی میدونی چه اتفاق هیجان انگیزی افتاد؟ نمیدونم الانم هستیم یا نه ولی چند وقت پیش خنک ترین مرکز استان بودیم. گرمه ولی گرمای اینجوری رو همیشه داره به نسبت بقیه جاها خنک تره. اصلا تبلیغ نمیکنم پاشین بیاین اینجا..

     

    وای خیلی حرف زدم. هوف

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت...
    که گاهی شرح حال آدمی؛
    ممکن نیست...
    _فاطمه حیدری

    آخرین نظرات
    پیوندها