دست شما درد نکنه دیگه عنوان هم یادم رفته چطور بذارم
از سر شب دارم با خودم کلنجار میرم. برای خوابیدن، برای آسونترین راه فراری که بلدم.
اما کار نمیکنه. هزاران بار گوشی رو خاموش و از خودم دور کردم ولی بازهم به خودم میام که دارم پنل بیان رو رفرش میکنم.
تلگرامی نوشتن بدجور بدعادتم کرده. ایدههام از متن و نوشته و یک موضوعی که بشه در چند بند ادامهش داد تبدیل به چندتا توئیت یهویی و به درد نخور شدن.
تمام ریزه ریزه هایی که قبلا توی چنل هدایتشون میکردم روی هم تلنبار شدن و مثل خوره، دارن بخش های سالم مغزم رو هم میخورن.
به دهها روش مختلف فکر کردم که آخرش به اینکه پنل رو بیمقدمه باز کنم و شروع به نوشتن این کنم ختم نشه، ولی میبینیم که شد..
غمگینم، خیلی غمگینم. قطرهقطره غصه داره پوستم رو مثل اسید میسوزونه. هیچ وقت شده درد انقدر زیاد باشه که واقعا تبدیل به درد شه؟ دردی که تو تنت حسش کنی؟
مهم نیست این جمله چقدر کلیشهای و تکراریه پس میگم، که مغزم داره منفجر میشه. که مطمئنم مغزم واقعا داره میترکه و کاش شوخی میکردم. مطمئنم اگر سرم رو از روی بالشت بردارم، از گوشهام کلمهها میریزن بیرون. اگر یکم آرومتر نفس بکشم از دماغم سرازیر میشن و بعد کلهم میترکه.
ده ها بار دراز کشیدم. بلند شدم، نشستم. دوباره دراز کشیدم. سرم رو تو دستام گرفتم. چشمهام رو مالیدم ولی هیچی. هیچی.
خوابم میاد. من مطمئنم که خوابم میاد. حتی یک ساعت و نیم پیش به آرتی شب بخیر گفتم اما هنوز اینجام.
این رو گفتم که چقدر غمگینم؟ آره گفتم. من از وقتی که یادم میاد غمگینم. مهم نیست این چطور به نظر میرسه. من ذاتا آدم غمگینی هستم و با این اتفاق مشکلی ندارم. غم و غمگین بودن رو دوست دارم. من نمیتونم از باد شکایت کنم که چرا سردمه وقتی این منم که پنجره رو باز میذارم.
ولی امشب نتونستنیئه. نوک کفش سیاه بزرگش رو گذاشته روی گلوی من و هر دقیقه بیشتر از قبل فشار میده.
با خودم گفتم یکم شعر بخون، اما از بیخوابی چشمام روی صفحه گوشی تمرکز نمیکردن. کفتم شاید باید پاشی نقاشی بکشی، ولی من احمق مسخره اون رو هم به یک برده دیگه برای کمالگراییم تبدیل کردم و معلومه که تو این حال سراغش نمیرم. گفتم آهنگ گوش کن ولی آهنگ های آفلاینی که اسپاتیفای رندوم برام سیو کرده دیگه حالم رو بهم میزنن. گفتم گریه کن. شاید با گریه کردن سبک شی. اشکم نیومد اما دو سه بار بغضم تا پشت لبم رسید و باز سر خورد پایین.
خسته شدم. از بودن و از غم داشتن.
فکر کنم اگر امشب یا حداقل در روزهای آینده معجزهی خارق العاده فرازمینیای رخ نده که شاید کمی از بار سر من سبک شه، واقعا خسته شم و تصمیم بگیرم این بار رو بذارم روی زمین.
- ۰۴/۱۱/۰۲
سلام.