مرثیهای برای یک رویا
"هیچ چیز مثل قبل نمیشه.." به مامان گفتم. دیشب، وقتی روی مبل، خیره به تلویزیون دراز کشیده بودم.
شب قبلش مامان بزرگ روی مبل تکنفره نشسته بود و من روی زمین به پاهاش تکیه کرده بودم. از بالای سرم دستام رو دید و پرسید:«آیسان تو ناخن میخوری؟». چیزی نگفتم.
من دیگه ۱۸ سالم نمیشه. احمقانهست که چقدر..از این میترسم؟ تو دفتر شعرم هفت بار نوشتم "و ما دیگر جوان نمیشویم" و زیرش تاریخ زدم. شبیه به امضای دکتر، آخر گواهیِ فوت.
فکرهای تو سرم آزارم میدن. بیشتر اوقات آزاردهنده بودن ولی تا به حال انقدر زیاد نبودن. خیلی دلم میخواد بنویسم. انگار طناب دور گردنمه و اگر چیزی ننویسم چهارپایه رو میکشن. ولی خب حقیقتش تو همچین موقعیتی، وقتی برای تک تک نفسهات دست و پا میزنی، دستت به خودکار نمیرسه.
من دیگه ۱۸ سالم نمیشه و اگر قرار باشه ننویسم، هیچ وقت نمیفهمم تو این سالها چه کسی بودم.
دو روزه که از آسمون برف میپاشه. مثل وقتی که کشاورز به کیسه علوفه چاقو میزنه و بعد پاره کردنش بلندش میکنه رو هوا. دو روزه که ابرای اینجا مدام، چاقو میخورن. نوشتن از بارون شاید احساسات بیشتری رو برانگیخته کنه، برف رو اما، نمیدونم. شاید چون خودم هم نه زیادی برف رو دیدم و نه شنیدم.
حیرتی که هربار تو چشمام جمع میشه وقتی به آسمون خیره میشم باورنکردنیئه. "تهران و چه به برف!"
تا حالا شده خودت رو لایق چیزی که حقته ندونی؟
همه اینها باعث میشه بترسم. بترسم از روزی که زندانبان بمیره ولی من انقدر ترسیدهم که نتونم خوشحال بشم. از روزی که در باز بشه ولی من دیگه پایی برای رفتن نداشته باشم. از روزی که شاید برگرده ولی من مرده باشم.
میخواستم دفترم رو بردارم که این رو بنویسم، کتابخونه الکی و بیمقدمه لرزید و قاب عکس نقاشیم از گوشه خورد زمین و بخشی از قابش شکست. برش گردوندم سر جاش و با خودم فکر کردم:الان بیشتر دوستش دارم.
گریه کردن ابزار، و شاید سلاح خوبیه. ولی همش فکر میکنم که چرا من انقدر از دیده شدن اشکهام میترسم؟ هرچند نسبت به قبلها رهاتر شدهم. شاید هم فقط غصهم ئه که زیادتر شده. صدای احمق تو سرم میگه"انقدر ساکتی که کسی نمیدونه رنج میکشی" و من آرزو میکنم کاش دنیا هم به اندازه من ساکت بود.
نمیدونم چقدر دیگه کاملا این قدرت رو پیدا میکنم که از مرگ بابابزرگ بنویسم ولی میدونم که، حالا نه. اما چقدر دیدن انسان مرده ترسناکه..و چقدر "ترس" کلمهی مسخره و بیزوریه برای توصیف این احساس.
چندتا از پیش نویسهای قدیمیم رو خوندم. چیزی که حاصلم شد یک جمله بود:"من عاشق خوبیم". برای نوشتن از یا به عشق خوبم. برای عشق ورزیدن خوبم. برای عاشق بودن، خیلی خوبم. اما فکر نکنم مناسب دوست داشته شدن باشم. و کاش روزی که بعد این جمله "اشکالی نداره" بگم، زودتر برسه.
پریروز یک نفر رو دیدم که خیلی شبیهش بود.
مدل موهاش، قدشون، ضخامتشون، رد قیچی روی نوکهاش، مشکی تیرهشون و جوری که وقتی نمیبستشون روی شونههاش مینشستن.
جوری که سرمهای بهش میومد، سرآستینهایی که تا پایین شصتش پایین میکشید، انگشتهای کشیدهش که بیرنگ نبودن، کولهای که کج مینداخت. جوری که شلوار به تنش مینشست. قدش، مدل راه رفتنش که سریع و نامطمئن بود...هرچقدر هم که فکر میکرد قوی به نظر میرسه.
کسی که دیدم برنگشت که صورتش رو ببینم ولی اون نبود. میدونم که نبود. اما دوست دارم فکر کنم که بود. دلم میخواد فکر کنم یک بار دیگه بیشترین فاصلهم با تنش، اندازهی یک دست دراز کردن بود. که یک بار دیگه جلوی چشمم بود و من باز، از دستش دادم.
من دیگه ۱۸ سالم نمیشه. هیچ وقت. من دیگه جوون نمیشم و تو هم، دیگه هیچ وقت عاشق نمیشی.
+عکس از قسمت آخر فصل اول The Handmaid's Tale
++یکی از کارهای شاید مفیدی که این مدت کردم دیدن سریال خاتون بود. جالب بود. واقعا آدم اگر یک کراش پرابلمتیکِ ردفلگ نداشته باشه به چی زندهست؟
+++چند سینمایی هم پراکنده دیدم ولی زیاد نیستن. بعد استی همه شور و شوق دنبال کردن یک داستان از روح من رفته و سرعت دیدن برولکینمم تو آخرای فصل پنج کم شده چون ترسیدم که زود تموم شه.
++++امروز فهمیدیم امتحانامون مجازی شدن. هرکس بهم خبر میده میخندم و میگم برای منی که در هر دو صورت جزوههام رو دانلود نکردم فرق خاصی نداره. (داره)
+++++دلم براتون و اینجا خیلی تنگ شده بود. خوشحالم که هستیم. ببخشید اگر پست روون و لذتبخشی نیست. تمام هدفم به انتشار بود، هرچیزی که شده. با خودم گفتم درسته که ذهنت پر از کلمهست ولی مجبور نیستی همهشون رو تو یک داستان استفاده کنی. پس شاید اینجوری یکم سرم خلوتتر شه.
++++++هیچ وقت تا قبل از این فکر نمیکردم که برف واقعا انقدر زیبا باشه.
+++++++اگر خدا وجود داره الهی رابرت داونی جونیور رو برای ما حفظ کنه. امیدوارم گینس به عنوان میراث ملی آمریکا ثبتش کرده باشه. (نصف فیلم شرلوک هلمزش رو دیدم چیزی نیست)
بچهها من ولی جدی بعد از اندگیم دل و دماغم به مارول دیدن نمیرهها=))))
++++++++چرا انقدر پینوشت نوشتن داره خوش میگذرهXD اگر میدونستم قراره این همه بنویسم از اون اول + نمیزدم که الان بمونم توش.
+++++++++و راستی یک سوالی ذهنم رو درگیر کرده بود که دوست دارم از شما بپرسم.
شما با «گناهکار، تا وقتی خلافش ثابت شه» موافقتر هستید یا با «بی گناه، مگر اینکه خلافش ثابت شه»؟
و لطفا هم بهم بگید با هر کدوم تحت چه شرایطی و برای چه جرایمی قائل هستید.
- ۰۴/۱۱/۰۱
لطفا به رنگ های جملات آخر هم توجه نکنید صرفا میخواستم توجهتون رو جلب سوال کنم.
(Just let me be)