آسمان پر ستاره

هرکجا هستم،باشم،آسمان مال من است

آسمان پر ستاره

هرکجا هستم،باشم،آسمان مال من است

سلام خوش آمدید

An old chingo?

جمعه, ۲ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۱:۰۲ ب.ظ

+می تونی اون کتاب قرمز بزرگه رو پیدا کنی و برام بیاری؟

-اوه..آره،حتما..

تشک تخت رو بلند کرد،تخته های چوبی سفید رو بلند کرد و جای دیگه ای گذاشت.

-اون کتابه..اینجا نیست..

+باشه باشه ولش کن،نمیخواد.

-نه نه می گردم!

به گشتن ادامه داد،ولی یهو سرجاش میخ شد،یخ زد،سنگ شد.شکست روی زمین.

نگاهش به اون گل بود،اون گل قرمز رنگ.پایین اومد و عاجز روی زمین نشست،همزمان با اون،نگاهش هم پایین و پایین تر رفت.

"سه سال پیش هوم؟بیشتر از سه سال می گذره..هنوزم تو رو یادمه.اسمت..چهره ت..صدات..لبخندت.. "

گل رو برداشت و توی دستش فشار داد،یه تیکه گل مصنوعی بود که دور یه کاغذ کاهی پیچیده شده بود،با یه ربان قرمز.

"برای چی اینو برام گرفته بودی؟روز دانش آموز؟روز معلم؟یادم نمیاد..روز دوستی؟روز ولنتاین؟!"

خندش گرفت،شبیه دیوونه ها،شبیه دلقک های غمگین.

خندید،بی محابا خندید.

"چقدر اون سال،سال مزخرفی بود،توهم فکر می کنی یه سال قشنگ تو زندگیم ندارم نه؟

به خاطر داشتن تو،بقیه رو بیخیال شدم،مهم هم نبودن،ولی اذیتم می کردن،یک سال کامل زجر کشیدم تا لبخند های تو رو داشته باشم،من بچه بودم،تو بچه بودی،همه مون بچه بودیم..تو کل اون کلاس چهل نفره،کی درکی از عشق و علاقه داشت مگه؟"

یادم میاد..یادم میاد..زمستون بود،من زودتر رسیده بودم،از پله دویدی و اومدی بالا،پریدی و بغلم کردی و چرخیدیم،گل رو به سمتم گرفتی و گفتی:"بیا!برای تو خریدمش!"آهه..باشه..چرند میگم،هیچی یادم نمیاد..فقط تو رو یادم میاد،فقط خودتو.نه حرف هات رو،این بده؟"

"ما دیوونه بودیم،به چه آینده ای امید داشتیم؟آینده ای که ..دیگه..حتی نمی دونم تو هنوزم زیر سقف آسمونش نفس می کشی یا نه؟ ولی این اونقدر ها هم بی رحمانه نیست،تو هیچ وقت قول ندادی عزیز ترین کسم باشی...عزیز ترین کسم..بمونی؟.. و خب،منم هیچ وقت قول ندادم..تا ابد عاشقت باشم."

"یادمه،تا بعد از اون روز،هزار بار این گل رو بو کردم،انقدر بوییده بودمش که عطرش رو حفظ بودم،یه عطر مزخرف بود،بوی تندش خفه م می کرد،نمی دونم چرا فکر کرده بودی برای اینکه گلت رو قشنگ تر کنی باید بهش ادکلن بزنی دیوونه.ولی دیگه بو نمیده.همش دارم بوش می کنم،ولی دیگه بو نمیده،دیگه بوی اون ادکلن بو گندوی شیرین و گرمی که برای بابات بود رو نمیده،دیگه بویی ازش نمیاد،صدایی ازش نمیاد،دیگه توش خاطراتمون،خنده هامون،گریه هامون،و...تو رو نمی بینم..."

"ولی این قشنگ ترین و ظالمانه ترین کاری بود که آدم عجیبی شبیه تو می تونست بکنه،من هیچ وقت نفهمیدم برام کی بودی و چه جایگاهی داشتی،و با این حال همه ی زندگیم رو تغییر دادی،و حالا تنها چیزی که ازت مونده،یه شاخه گله،یه شاخه گل که دیگه بو نمیده،و باعث میشه یه دختر دیوونه تا بعد از این هم نگه ش داره،و هر دفعه که می بینتش،به این فکر کنه که واقعا دوستت داشته؟واقعا دوستت داشته؟واقعا..تو رو..دوستت داشته؟"

  • آیســـ ــان

نظرات (۱۲)

وی بعد از گفتن آخرین کلمات،و یک گردایه ای دیگر از کلمات که در متن مکتوب نشده است،دوان دوان به سمت وبلاگش دوید،تا همه چیز را بنویسد،تا یادش نرود،تا بالاخره،بعد از این همه سال،از کسی که در زندان های تاریک وجودش حبس کرده بود،بنویسد

  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • واقعا دوستش داشتی؟

    پاسخ:
    دیوونه:)
  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • در اون شکی نیست ولی جدی پرسیدم.

    هرچند آزادی که جواب ندی...

    پاسخ:
    XDD
    اگه می دونستم که اینو نمی نوشتم..
  • -- 𝚂𝚎𝚕𝚎𝚗𝚎
  • می‌شه دورت بگردم؟xD

     

    شاید فقط یه وابستگی کوتاه مدت بوده که قبل از اینکه به خودت بیای و متوجه بشی وابستش شدی همه چیز تموم شده بوده..

    پاسخ:
    نه خیرxD

    زیبا سخن می فرمایی،ولی برو گمشوxD:|

    آدما چقدر همیشه عجیبن 

    وابستگی و جداییشون 

    خندیدن به احساست اینده و گذشتشون 

    ولی چند وقت پیش توی یکی از سریالا میگفت 

    چرا ادما جدا میشن از هم؟ 

    گفت چون عاشق هم نیستن دیگه 

    ولی بعضی ها هم جدا نمیشن 

    همدیگرو تحمل میکنن 

    و این بدترررین وجه همه چیزه 

    میدونی اینجاست که میگم خیلی عجیبن خب چرا؟ یه وقت دیوونشی؟ یه وقت فقط تحملش میکنی؟ ( درگیری ذهنی این روزای من) 

    پاسخ:
    سردرگمی های تو راجع به آدما برای من هم غریبه نیستD=
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • فقط میتونم ازون سکوتام بکنم.

    پاسخ:
    سکوت*-*

    واقعی بود ؟

    پاسخ:
    استغفرالله..
    خب،بله.

    عجیب :) !

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • :)))

    پاسخ:
    بی تربیت*-*:")
  • ‌‌‌‌‌‌‌ 【𝗣𝗼𝗻𝘆𝗼】
  • عشق با هر مدلش قشنگه...حتی با سردرگمیاش...

    وای ب روزی ک تو خاطرات بخای جوری خفه شی...ک رویاها و خاباتم نتونن نجاتت بدن...

    پاسخ:
    عا عا نه،عشق نه.
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • *نگاه کردن به دوروبر*

    با منی؟*-*

    پاسخ:
    بله*-*^^
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • ...مرسی*-*

    پاسخ:
    *-*♡

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت...
    که گاهی شرح حال آدمی؛
    ممکن نیست...
    _فاطمه حیدری

    آخرین نظرات
    پیوندها