آسمان پر ستاره

هرکجا هستم،باشم،آسمان مال من است

آسمان پر ستاره

هرکجا هستم،باشم،آسمان مال من است

سلام خوش آمدید

پس نور کِی زخم هایمان را پیدا می کند؟

پنجشنبه, ۱۲ آبان ۱۴۰۱، ۰۲:۰۹ ب.ظ

The scars of your love remind me of us

They keep me thinking that we almost had it all

The scars of your love they leave me breathless

I can't help feeling

We could've had it all (you're gonna wish you)

(Never had met me)

Rolling in the deep (tears are gonna fall)

You had my heart inside 

Of your hands 

And you played it 

To the beat 

ما هیچ وقت نمی تونستیم.

ما.هیچ.وقت.قرار.نبود.هیچ.سهمی.از.اون.عشق.داشته.باشیم. 


همه چیز خوبه.من حالم خوبه و هیچ دلیلی برای غمگین بودن وجود نداره.

هر روزی که می گذره نفس کشیدن برام سخت تر میشه.تمام تلاشم رو می کنم که به روی خودم نیارم ولی لرزش دستم گاهی انقدر زیاد میشه که نمیتونم یه لیوان آب رو تو دستم نگه دارم.وقتایی که تو مدرسه ام همیشه دستام رو توی جیب هام قایم می کنم.تمرکز کردن بیش از پیش غیرممکن شده.نمی تونم ذهنم رو متمرکز کنم و سر هر زنگی دارم توی سرم گریه می کنم و جیغ می کشم.جلسه های مشاوره کنسل شدن و نمیخوام برنامه م رو براشون خالی کنم چون اون دکتر ترسناک سفید پوش عینکی میخواد برام قرص های افسردگی بنویسه و من نمیخوام این شکلی بشم.

من خودم میدونم که خیلی وقته خوب نیستم و آدم هایی که خوشحالیم رو درشون پیدا کرده بودم تنهام گذاشته ن.

به تنهایی و جنگ با خودم عادت کردم.یه وقت هایی مغزم انقدر اذیتم می کنه که اگه تنها باشم بلند بلند سرش داد میزنم که:بسه،بسه،بسه،بس کن.و اون انقدر گوش نمیده که من به گریه و التماسش میفتم تا وقتی که خسته بشم و خوابم ببره.

بچه ها می‌خندن و میگن من یه داروخونه تو کوله م دارم ولی توضیحش برام سخته که اگه قرص هام نباشن از سردرد و اضطراب تشنج می کنم.

از آدم ها خیلی می ترسم و از عمیق شدن هر رابطه ای بیشتر و بیشتر.دلم تنگ شده و نیازمند چیزهایی ام که دیگه ندارمشون.دلم برا جوونایی که دارن کف خیابون کشته میشن پر می کشه و اگه من یکی از اون ها بودم،الان حالم خیلی بهتر از این بود.

بروز دادن خودم بیشتر از هر وقت دیگه ای ترسناکه،آخرین نفری که همه چیز از وجودم رو براش به نمایش کشیدم،تنها نگاه انتقاد به تک تک رفتار هام انداخت.می ترسم همه شبیه اون نگاهم کنن،می ترسم مثل اون ازم متنفر شن و تنهام بزارن.می ترسم مثل اون براشون کافی نباشم.می ترسم از اینکه چیزی بگم،می ترسم بگم دارم  از بین میرم و لبخند میزنم و هر روز صبح تو حیاط دیوونه بازی در میارم،بدو بدو می کنم و به بچه ها میگم بیاید بازی کنیم،اونا هم می خندن و میگن که دلم خیلی خوشه و یه چیزی زدم.می خندن.می خندن،اونا همیشه می خندن.

کسی نمیدونه و من دارم به جای زندگی کردن،دووم میارم.

و با این حال،همه چیز خوبه.همه چیز خیلی خوبه و من هیچ دلیلی برای غم گین بودن توی زندگیم ندارم.

  • آیســـ ــان

نظرات (۱۸)

  • آیســـ ــان
  • *از این پست‌هایی که بدون اینکه منطق ت تصمیم بگیره میزنی رو انتشار.

    پاسخ:
    ولی جدا اگه وبلاگ نویسی نکنیم می میریما،وبلاگ رسالت ماست..
  • آیســـ ــان
  • در حال حاضر به قدری شکننده م که اگر کسی نزدیک بلو و اسپاتیفای م بشه خونش پای خودشه.

  • آیســـ ــان
  • این روزا دیگه خودم هم خبری از infp درونم ندارم،تازه اون بخش رک وجودم که به شرط ادب ساکتش می کردم هم سرکش شده و همینجوری دارم تیکه بار مردم می کنم.

    *خنده

  • آیســـ ــان
  • دلم برای کافه ماهی اصلیم تنگ شده اینجا خیلی خیلی ملا عام عه برا حرف زدن.xD

  • یِگآنِه 猫
  • کسی نمیدونه و من دارم به جای زندگی کردن،دووم میارم.

    جمله طلایی این پست :>

    پاسخ:
    موافقم و به نظرم قابلیت تموم کردنش رو داشت و نیازی به بند نتیجه نبود*-*
  • یِگآنِه 猫
  • از آدم ها خیلی می ترسم و از عمیق شدن هر رابطه ای بیشتر و بیشتر.

    اینو منم جدیدا دچارش شدم و اینجوریه که طرح دوستی میریزم ولی توان ادامه دادنشو حس میکنم دیگه ندارم .از طرفیم از تنهایی به شدت میترسم و گیر کردم بین وجهی از خودم که نمیخواد تنها باشه و وجهی که ترس از آدما تو وجودش رخنه کرده.

     پستت خیلی مود بود پیوند میکنم.

    پاسخ:
    آدم ها غیرقابل پیش بینی ان و این ابهام در آینده ای که ممکنه باهاشون داشته باشی،اونارو ترسناک میکنه.
    +درخور و شان پیوند نبود ولی تشکراتTT

    راجب قرص های افسردگی، تا اونجایی که میتونی ازشون دوری کن...روان پزشک ها به عنوان یه رفع تکلیف اون رو تجویز می کنن بدون اینکه واقعا بخوان بهت یه بار گوش بدن...

    اونا واقعا بدترینن.

    پاسخ:
    نمی دونم حقیقتا.
  • مون چایلد (هیرای)
  • وبلاگ رسالت ماست

    وای، پست رو ولش کن. این جمله>>>>

     از آدم ها خیلی می ترسم و از عمیق شدن هر رابطه ای بیشتر و بیشتر.

    شاید درست ترِ این جمله این باشه «از افکار آدما میترسم» چون فقط ذهن آدماست که ترسناکه نه؟! 

    این روزا دیگه خودم هم خبری از infp درونم ندارم.

    وای...ENTP درون منم خوابه... 

    پاسخ:
    واقعا هرچقدرم تو دیلی ها و این ور و اون ور بنویسیم وبلاگ یه چیز دیگه ست.

    افکار آدما..جالبه.ولی برای من حتی نگاه ها،حرکت هاشون هم ترسناکه.

    بدون entp نصف لذت زندگی رو نمی بری کههه

    عنوانت‌...وای سوال خیلی خوبیه

    پاسخ:
    نکنه اصلا نوری وجود نداره و همش تاریکیه؟!

    نمیفهمم چرا یه عده نفهم میان میگن از قرص اعصاب و روان دوری کن! یعنی کله تو بیشتر از مخ اون دکتر نابغه کار میکنه!!!!!! ؟

    پاسخ:
    نمی دونم جدا.
    ولی اون خانم روانپزشک عه می گفتش که آدم افسرده مثل ماشین بدون بنزین وسط بیابونه.قرص های افسردگی مثل اون بنزین‌ها میمونه،تا وقتی که ماشین بنزین نداشته باشه هر چقدر هم تراپی و روانشناس ماشینه رو هل بدن حرکت نمی کنه.

    ولی آخه همین قرص ها هم کارشون اینه که بیخودی روی هورمون های مختلف تاثیر بزارن تا بزور دوپامین و سرتونین ترشح کنن..ولی خب شادی مصنوعی به چه درد میخوره؟::))

    نه نه نمیخام به این فکر کنم که نوری نیست...باید باشه...بالاخره میبینیم..

    @پسر آبی ، ببین خب قرص نه که بد باشه ولی عوارض خیلی زیادی هم داره واسه همین خیلیا میگن تا حد امکان نخوری بهتره ، ولی قطعا ما دکتر نیستیم اما همه دکترا هم خوب نیستن حقیقتا.

    پاسخ:
    به امید نور.

    پسر آبی

    من قصدم دخالت نبود، صرفا از تجربه ی شخصیم گفتم.

    قرص دقیقا برات شادی مصنوعی میاره و اگه هر لحظه قطع بشن با چیزهایی صد برابر بدتر از از افسردگی روبرو میشی. تازه جدا از عوارض فیزیکی، همیشه این حس همراهته که فکر می کنی دیگه خودت نیستی و داری با سرعت از خودت دور میشی...به همین خاطر کاملا نسبت به خودت بی حس میشی

    "تا اونجایی که میتونی ازشون دوری کن" ....آدم خیلی قوی تر از قرصه. همین.

     

    پاسخ:
    موافقم کاملا
  • مون چایلد (هیرای)
  • افکار آدما..جالبه.ولی برای من حتی نگاه ها،حرکت هاشون هم ترسناکه.

    همه ی حرکات آدما انعکاسی از افکار و مغزشونه نه؟ 

    پاسخ:
    قبول دارم

    آدم هایی که خوشحالیم رو درشون پیدا کرده بودم تنهام گذاشته ن.

    منم همینطور  

     

    پاسخ:
    بغل*
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • ستاره ی اینجا ؛ مرحم رو زخم

    پاسخ:
    ===)))
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • در جواب عنوان باید بگم وقتی که شمس برگرده.

    پاسخ:
    واو.


    +و وقتی  شمس مرده باشه..؟

    سلام

    نور؟ شاید نور لازم نیست!

    اعتماد و آدم امن لازمه گاهی وقتا

    شایدم کسی که لازم نباشه جلوش دیوونه بازی دربیاری

    و یه سوال چرا خوشحالی رو در آدمها پیدا کردی؟ چرا یه چیز ثابت تر نه؟ 

    و اینکه شاید اونام رفتن سراغ کسی که خوشحالی رو در اون پیدا کردن.

    گاهی وقتا لازمه این یافتن دو طرفه باشه...

     

     

    پاسخ:
    اجازه ش رو دارم که سکوت کنم.

    .
  • دختر ستاره ای
  • الان که دارم مینویسم از افکارم 

    مردمک چشمانم سو سو میکند 

    کمی گشاد تر از چیزی که باید باشد شده است 

    تموم میگرن هایم به شوق درآمدن 

    کلمه به کلمه حرف به حرف الفبای نوشته هایت را لمس کردم بو کردم و با آن آهنگی ساختم و هم رقصیدم و هم گریه کردم 

    پاسخ:
    چقدر نظرت زیبا و دلبخش بود،لطفت رو ممنونم.(=

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت...
    که گاهی شرح حال آدمی؛
    ممکن نیست...
    _فاطمه حیدری

    آخرین نظرات
    پیوندها