آسمان پر ستاره

هرکجا هستم،باشم،آسمان مال من است

آسمان پر ستاره

هرکجا هستم،باشم،آسمان مال من است

سلام خوش آمدید

مسابقه!

سه شنبه, ۵ بهمن ۱۴۰۰، ۱۲:۱۴ ب.ظ

Ahh...Here we are again..

سلاام! مطمئنا از قلم قشنگ من که پرواز کرده و رفته و برنگشته خبر دارین.برگه های خاکی پلی لیستم رو ورق زدم و دیدم بله! جرقه!. ولی آه از ناتوانی در به روی کاغذ آوردن.

پس حالا اینجام و از شما می خوام با شنیدن این قطعه زیبا،یک سناریو یا داستان یا نوشته یا هرچی که باعث میشه در تخیلتون شکل بگیره رو بنویسید"-"

***

یه توضیحی هم راجب این قطعه بدم:D.این بخشی از قطعه رکوئیم آقای موتزارت هست که میشه گفت آخرین قطعه ش در طول زندگی نبوغ انگیزش هم محسوب میشه.بر طبق مشاهداتم ایشون از بیماری رنج میبرده و این سفارش ساخت این قطعه از طرف فردی غریبه برای مرگ همسرش بوده.موتزارت هم که میدونسته باید به زودی غزل خداحافظی خودش رو بخونه،این قطعه رو برای مرگ مینویسه.که البته عمرش کفاف تموم کردنش رو هم نمیده.در واقع فقط بخش لاکریموسا رو تکمیل میکنه و بقیه ی آهنگ توسط افراد دیگه تکمیل میشه.

رکوئیم یا موسیقی مردگان قطعه آوازی در سوگ مردگان است. رکوئیم موتسارت یکی از شاهکارهای موسیقی آوازی است.

رکوئیم اثری است که چندین بار در روز در سراسر جهان خوانده می‌شود و حکم مراسمی را دارد که برای زندگان و بازماندگان برگزار می‌شود.

مطالب مختلف راجبش خیلی زیاده و دقیق نمیشم ولی شاید یه روز از اطلاعات موسیقیاییم استفاده کردم و از اینجور داستان ها براتون نوشتمTT.

راستی،اینم بگم که "لاکریموسا" در زبان لاتین به معنی "اشکبار".در زبان ایتالیایی به معنی "گریان" هست.و در بقیه زبان ها هم فیلتر شکن بیشعورم^^ باز نکرد تا اطلاعات کسب کنم^^.

  • آیســـ ــان

نظرات (۲۱)

  • آیســــ ـــان
  • در باب پی نوشت هم بگم که؛اون بازی قبلی مون رو سر و سامون که بدم و امتیاز ها رو جمع کنم خبر زنده بودنش رو به دستتون می رسونم به یاری خداD:

    با عذر صمیمانه بابت تمامی غیبت های صغری و کبری خود آماده ی دریافت هر گونه انتقاد و ترکش ناسزاهای شما هستیم^^.

     

    میخوام بنویسم ولی نه قلمم درحد بقیتونه نه حوصله دارم الان ولی خواهم نوشت*-*

    پاسخ:
    تو به شکل خودت فوق العاده ای!*-*

    دلم میخواد یه پست بازی طور بزارم تو وبمㅠㅠ

    پاسخ:
    میفهمم*-*
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚
  • *نگاه کردن از دور و تخمه خوردن*

    پاسخ:
    جوهر قلم همه خشک شده:">

    سلام.سلام.سلام:).

    چه قطعه زیبایی،منو یاد پرفسور جیمز موریاتی انداخت،میخوانین سقوط از رایخن باخو دوباره بنویسم؟😅همونجا که شرلوک و جیمز مردن

    گناه داره فیلتر شکنه بابا،زیاد فیلتر میکنن خب👻

    پاسخ:
    سلامممم!واای راست میگیننن!
    بنویسین*-***
    وای:>
    آره بیچاره:(

    موسیقی موتزارت یا کلی تر، موسیقی دوره کلاسیک یکی از چیزایی عه که قصد دارم جدی بعد دوره موسیقی قرون وسطی و باروک شروعش کنم و وای:__) 

     

    اشک هایت را کنار میزنی. تو نباید گریه کنی. دختر یه سردار هیچ وقت گریه نمیکند، اوه البته، دختر سرداری که باید با کسی زندگی کند که نمیخواهد؛ آن هم برای مسائل کشور، پدر و برادرانش. حق گریه دارد؛ مگر نه؟ لباست زیباست، خودت هم زیبایی. اما روحی که میخواهد برود کلیسا، نه. همه از اتاق بیرون میروند تا دقایق آخر با اتاقی که از بچگی آنجا بودی خداحافظی کنی...اتاق تو همیشه بوی قهوه میدهد. قهوه های مادر. با یاد مادر اشک هایت دوباره سرازیر می شود.

    تق تق تق. "الیزابت، سریعتر! باید بروی" 

    "بله عمه جان" 

    اهمیتی نمی دهی. تو اینجا را نمیخواهی، جای دیگری را هم نمی خواهی. تو هیچ کجا را نمی خواهی و میدانی قضیه چیست؟ به هیچ کجا تعلق نداری. گریه می کنی. گریه می کنی. گریه می کنی. یادت است؟ مادر همیشه به تو می گفت هروقت احساسات را نتوانستی کنترل کنی، گریه کن. گریه می کنی. پنجره اتاقت باز است. اشک هایت تو را به لبه پنجره می رساند و شاید، زمانی که اشک هایت گسترده آسمان را افزایش می دهد و به خیال خود پرواز می کنی؛ جایی که بهش تعلق داری را پیدا میکنی. 

    پاسخ:
    بیا پیش خودمممD:

    وای.
    لباست زیباست، خودت هم زیبایی. اما روحی که میخواهد برود کلیسا، نه.
    :)..

    گل و ستاره و فشفشه برایت*چرا ایموجی ستاره نداره اینجا..*
    اسمشم الیزابت بودTT
    نمیدونم چرا انقدر تصور سلطنتی میدهD=

    "بانو. نوبت شماست."

    جلوی آینه جابجا شد. گردن سپیدش را رد کرد و گردنبندش را صاف کرد؛ رگه های سیاه گوهر قرمزش، اورا یاد شاهزاده می انداخت. بالاخره بلند شد و گفت:من آماده ام.

    و همراه جوزف راه افتاد. قدمهایش به استواری از جوزف جلو زدند و تنهایی به جایگاه رفت. جرقه فشفشه ها به تاریکی پیوست و سکوت به چنان جای شادمانی را گرفت که تنها صدای آرزو های جوزف در گوشش نجوا میشد.

    سرش را میان مهمانان گرداند. در طبقات دوم که تنها افراد مهم نشسته بودند، چشمان زاغ شاهزاده می درخشیدند. انتظار بود یا بخشش؟...

    بالاخره توانست نفسی را از راه گلویش بگذراند و تمام خشم و عشقش را در صدایش ریخت: ارماینی های من! در این شب مقدس، دگر نمی توانید روح قدرتمند پادشاه را در این جایگاه ببینید. آسمان در تاریکی فرو رفته، ولی جهان چی؟ عزیزانم، خیال می کنید امید های گمشده با پدرم پرواز کرده و می روند؟ هرگز! به گمشدگان بپوندید و امید را پیدا کنید که جهان ما شمارا ستایش خواهد کرد!

    تمام شد. برگشت و به جوزف خیره شد. هم نفس خودش، هم نفس جوزف گرفته بود. طبیعتا انتظار تشویق را نداشت، ولی اول از همه، شاهزاده ایستاد و تشویق کرد و به گویی که اجازه بقیه نیز صادر شده باشد، همه سر به فلک کشیدند و تشویق خود را به همراه فشفشه های رنگین این سلطنت به هوا فرستادند.

    باشد که جهانیان از ملکه جدید آگاه شوند.

     

    +....بله....*-*.......واقعا خوب نشدا، می دونم ولی تونستم وایب سلطنیتیشو بزسونم...فکر کنم *-*

     

    پاسخ:
    من بیشتر محو زیبایی جمله ها و تشبیهاتت شدم..(=
    خیلی!زیبا! بود!

    منم میخام بنویسم...داستان یه مهمونی بالماسکه:)

    دستش را به دامنش کشید...ماسکش را به چهره زد...

    ماسکی نقره ای رنگ با نگین های ریز درخشان در اطرافش ک با جواهران لبه پایین پیراهنش هارمونی جذابی را به رخ بیننده ها میکشید

    گوشه ای از مهمانی بالماسکه ای که هر آشنایی را غریبه و هر غریبه ای را آشنا میکرد ایستاد و به رقص با شکوه بقیه خیره شد...

    با شروع شدن آهنگ مخصوص همه کنار رفتند...زیرا زمان رقص او فرا رسیده بود!

    یه قدم به سمت صحنه برداشت...مانند ملکی از ملائکه عدن...

    ~این آهنگ مخصوص "اون" بود...این رقص برای "اون" بود...

    دستانش را به سمت بالا خم کرد و انحنای زیبایی به کمرش بخشید...

    ~رقص"گریان"...بایدم با گریه باشه:)...با ریخته شدن گلبرگ ها روی سرش...اشک هایش هم همانند لطافت همان گلبرگ ها گونه اش را نوازش کردند...

    نگاها همه او را هدف خویش قرار گرفته بود...همانند تیر جفاکار زمانه که "او" را هدف خویش قرار گرفت...

    ~روی یک پا چرخید و دستانش را تاب داد...

    با اوج گرفتن آهنگ حرکاتش هم تند تر و پر حرارت تر شد....رقصید و رقصید و رقصید....و اشک ریخت...

    به یاد زمانهایی که "او" پیانو مینواخت و او میرقصید...

    الان...کجاست که با نگاه گیرایش مانند هر زمان دیگری بازهم تشویقش کند...برای ادامه دادن...برای جنگیدن...و تسلیم نشدن!

    اما "او" لبخندش را به خاک سرد سپرد...اشکانش را به باران سپرد که جایش ببارند....و قلبش را...ب معشوق سپرد تا برقصد و برقصد و برقصد...و بخندد!...

    میان چرخش هایش حس کرد یه غریبه سیاه پوشی را دید...دقیق تر نگاه کرد تا از دیده اش مطمئن شود...آیا واقعن "او"...."شوالیه سیاه پوشش"...را میان اشکانش دیده بود؟!...

    آن ماسک لعنتی چرا کنار نمیرفت تا رخش را بار دیگر ببیند...چرا لبخندش آنقدر بزرگ نبود تا دندان های دریفش دلبرایی کنند؟

    خواست دهانش را باز کرده و داد بزند....صدایش بزند...

    ولی اکسیژنی چرا نبود؟!...

    به گلویش چنگ زد...ولی چرا لبانش از هم باز نمیشدند؟!....

    با دور شدنش زانوهایش سست شد و بر زمین افتاد...با چشمان نیمه باز لبخوانی کرد...

    "خداحافط عشق گریان من..."

    و با افتادن و بسته شدن چشمانش...دست زدن حضار را شنید که فکر میکردند نقش زمین شدن نیز جزوی از رقص است...

    اما آن چشم ها....هرگز دیگر باز نشد...

    "سرطان عشق"...کارش را کرده بود...

    پاسخ:
    توصیفاتش انقدر فوق العاده بود که غرق تصور شدم!:")
    کلمات،اضافی های تشبیهی..بی نظیر بودن..از لحاظ آرایش متن و دستور واقعا عالی عمل کردیی.
    متنش هم که اصلا!
    ممنون که نوشتی!D:

    حس میکنم خ گند زدم:"

    پاسخ:
    به چه جراتی این حرف زو میزنی؟
  • ~𝒎𝒊𝒕𝒔𝒖𝒓𝒊 ‌‌
  • هرچقدر فکر‌میکنم موتزارت شگفت انگیز ترین موجودی بوده که نفس میکشیده. :)

    در اینده نزدیک متنی که توی مغزم جرقه ش خورد رو مینویسم و میفرستم*-*

    پاسخ:
    هم نظریم یجورایی*-*
    منتظر قلم شکلاتی میتسوری خواهیم ماند.

    سلام. سلام.سلام

    من داستانو تو وبم‌بنویسم؟

    پاسخ:
    خوشحال میشم بخونمش:")
  • ‌ ‌ ‌•𝓂𝒶𝓃𝒶𝓂𝓎• ‌ ‌ ‌
  • با شنیدن این یاد انیمه ی خانه ی سایه ها افتادم...

    ایده که جرقه میزنه در حدی نیست که من بتونم بنویسمش🚶

    من جدا چیزی نمینویسم (قبلا گفته بودم که تقریبا هیچوقت نمیتونم چیزیو تموم کنم؟ انقدر طولانی میکنمش که نتونی بخونی:/) ولی حتی اگه یه جمله ی آدم وار درموردش نوشتم میفرستمش:|~

    + همه درمورد مهمونی های باشکوه و چیزای غمگین مینویسن و من دارم به جنگ فکر میکنم+-+...

    ++ جدا داشتم از گرفتن امتیازام تو بازیت ناامید میشدم

    پاسخ:
    وایTT منم خیلی طولش میدمTT
    تقصیر ما نیست بخدا،تو بلند بنویس خودم میخونمش!D=
    درکت میکنمTT
    +دوست دارم طرز تفکرت رو"-"..
    ++حتما امتیاز ها رو خواهم نوشت!
  • estella 💕🔗(negar)
  • واهای یه پست جدیدددد*---*

    پاسخ:
    عههه سلااام! کجا بودی نبودیD:
  • جیران کمندی
  • از شیشه به بیرون نگاهی انداخت و پیاده شدند.

     برای یک پیاده روی عصرانه هوای خیلی خوبی بود. دست پسر کوچکش را  گرفت و به مسیرش تا کنار گور ادامه داد.

    همه با انگشت نشانش میدادند و زیر لب پچ پچ میکردند که کیست؟

    چشم های اشکبار مادر و همسری هم خیره نزدیک شدن خودش و پسرش بود.

    خم شد و خیلی آرام توی گوش پسرش زمزمه کرد.

    "عزیزم بابا حالا اینجاست. دیگه پیشمون نمیاد و نمیتونی منتظر اومدنش،پشت پنجره بشینی"

    پاسخ:
    وای=").
    هم ایده و نگاه جدیدی بهش بود.و هم قشنگ تموم شد!
    و خب زیبایی دیگه..*اکلیل*
  • sahar ‌‌‌‌‌‌‌
  • باورم نمیشه حتی گشادیم میشه بنویسم، ولی این کامنتو میزارم بیام بنویسم

    پاسخ:
    منتظرتیم:")

    باعث افتخاره ک دوسش داشتی")

    پاسخ:
    ="))

    خوبی آیسانی؟...چخبر؟

    پاسخ:
    خوبم:"). تو چطورییی؟

    خداروشکر...خوبم بمونی^-^...فدای تو مرسی

    پاسخ:
    قربانت*-*
  • estella 💕🔗(negar)
  • هییی من فک نمیکردم یادت باشههه XD

    من درگیر درسام بودم._. 

    چطوریییی؟*-*

    راستی از هیرای خبر دارییی؟

    پاسخ:
    من حافظه خوبی دارم(B
    خب خوشحالم از این بابت!D:
    خوبممم تو چطوریی؟
    هیرای،راستش فعلا درگیر درس و سر و سامون دادن به زندگیش ئه=")
  • estella 💕🔗(negar)
  • منم خوبم، یه جورایی هیجان زده هم هستممم ... جمعه تولدمهههه‌‌ XDDDD

    امیدوارم برگرده") دلم براش تنگ شده._.

    پاسخ:
    واااااای مبارکااااا باشه،پیشاپیشش!
    خیلی خوشحال شدمممم("=
    امیدوارم")

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی

    قسم به حقارت واژه و شکوه سکوت...
    که گاهی شرح حال آدمی؛
    ممکن نیست...
    _فاطمه حیدری

    آخرین نظرات
    پیوندها