Unforgettable
هنوزم اولین باری که دیدمت رو به خوبی یادمه. مهم نیست چقدر بگذره، هیچ وقت برقی که تو اون چشم ها دیدم رو فراموش نمیکنم.
در اون لحظه چیزی در تیله های سیاهت درخشید که تا ابد من رو بندهٔ نور کرد. منِ شب زدهٔ خوگرفته با تاریکی، نمیدونستم چه چیزی در انتهای این نور به دنبالمه.
هیچ کس قبل تو با دیدن این سیاهی، این تاریکی مطلق، لبخند نزده بود.
اولش فکر میکردم اشتباهی شده. شاید با من نبودی. من بویی از این احساسات غریب نبرده بودم.
به چشم هات خیره شدم، با من بودی. درست به من خیره شده بودی و میخندیدی.
به کهکشان سیاه چشمهات نگاه کردم؛ در میون اون همهمه مردمِ چشم، نور روشنی از اعماق اون چشم ها به سوی من پرتاب میشد. نوری که هیچ، خودم رو لایقش نمیدونستم.
نباید ادامه میدادم. نباید به تماشای اون دو جفت نقاشی خیالی ادامه میدادم. اون نور، چیزی فرای ممنوعه بود؛ برای این وجودِ سراسر مملو از فقدان نور، قدغن بود و من میدونستم که غرق این نور و این چشم ها شدن انتهایی نداره.
میدونستم یک بار که نگاهت کنم و متوقف بشم، گیر کردهم.
اما… دیر شده بود.
شمار لحظاتی که در اون اتاق، بین ده ها غریبهٔ تهی، بین همهمه و بین صداها، بین غوغای جهان، بین من و تو، ایستاده بود... ممکن نبود.
نمیتونستم بشمرم اما زمان، قطعا، بین ما ایستاده بود. ایستاده بود و از آشوب بین من و تو ماتش برده بود.
بدنم رو حس نمیکردم. فقط من و بودم و چشم های تو..
چشم هایی که روحم رو از تنم بیرون کشیده بود.
چرا؟ چرا من؟ این ظلمت بی پایانِ درون من شایستهٔ نگاه گرم و روشن تو نبود.
هرچقدر که از زمانِ بی حرکت میگذشت، این نور به آتیش بدل
میشد.
حالا بدنم رو حس میکردم. حالا سوختن قلبم رو، تیر کشیدنش و نفس های به شماره افتادهش رو حس میکردم.
داشتی با من چیکار میکردی؟
بدون اینکه ازم بخوای اختیارم رو در دست های ظریفت گرفته بودی. لحظه ای میساختی و لحظه ای میسوزوندی.
ضربان تپش های نامنظمم بالا میگرفت و آرومی نداشت. لحظه ای دیگه، قدری ساکت میشد که با خودم فکر میکردم شاید نباید منتظر تپش وحشت کردهٔ بعدی باشم.
هنوز، هیچ کلمه ای بین ما اتفاق نیفتاده بود و من میدونستم از الان تو بازی چشم هات بازندهام.
"نباید" ها تو سرم فریاد میکشیدن، اما راه فراری باقی نمونده بود.
هرقدر که مقاومت میکردم دوری از این نگاه غمبار تر می
شد.
اولین باری که دیدمت، شبیه هیچ اولی نبود. انگار بعد از سالها یا حتی قرن ها، قلبم رو تو چشم های تو پیدا کرده بودم.
مهم نیست چقدر بگذره.
هنوزم اولین باری که دیدمت رو یادمه.
اولین باری که عاشقت شدم.
- ۰۳/۰۵/۱۵

فرست. D: